احمد مجد الاسلام كرمانى

27

سفرنامه كلات ( فارسى )

و ميرزا اسد اللّه خان مرخص ميشوند و مدبر را با مقدارى اسباب كه بدستشان ميآيد برداشته و از آن خانه بيرون ميآيند مدبر و سعيد خان را نايب بفراشها ميسپارد و خودش آقا رضا را كه گفته بود خانه منتخب الدوله را ميدانم از راهى ديگر به طرف خانه منتخب الدوله ميرود و آنجا در را ميكوبد معتمد الوزاره ميآيد پشت در از او سؤال مينمايد كه منزل حاجى عبد الحسين در كجاست ؟ معتمد الوزاره قدرى در جواب مسامحه و تمجمج مينمايد ! ، نايب ميگويد قدرى اسباب از خانه او كم شده بود و اينك دزدش را پيدا كردم ميخواهم نشانى مالش را بدهد تا تحويلش بدهم معتمد گوساله هم باور مىكند و خانه را درست نشانى ميدهد پس به طرف خانه حاجى روانه مىشود مقارن وصول آنها به آنجا فراشها هم بهدايت مدبر ميرسند و مطلب معلوم مىشود پس در ميزنند بعد از مدتى زنى ميآيد پشت در و سؤال مىكند كيست ؟ ميگويند با فلانى كار داريم بيدارش كنيد ضعيفه متردد و متحير كه چگونه بيدار كند لهذا جوابى نميدهد حضرات به خيال شكستن در ميافتند ناگاه چشمشان بنردبانى ميافتد كه در كنار خيابان گذارده شده بود يك نفر از آنها را با نردبان به بالاى بام ميفرستند و راهروها را تفحص نموده پائين ميآيد و در خانه را باز مىكند اطاقيكه من در آن خوابيده‌ام يكدرش ميان هشت خانه باز مىشود و در آن اطاق را ميگشايند و در آن اطاق غير از من دو نفر ديگر هم خوابيده بودند يكى خود حاجى عبد الحسين و ديگرى ميرزا احمد شاگرد و همشيره‌زاده حاجى كه از اصفهان به جهت معاونت حاجى آمده بود از صداى پاى آنها اول من بيدار شدم و سرم را از لحاف بدر كرده غفلتا چشمم بفراشها افتاد فورى مطلب را درك كرده گويا تمام رنجها از من زايل شده و بدون تزلزل بفراشها اشاره كردم كه كه شما ساكت باشيد تا من خودم لباس پوشيده با شما بيايم و سكوت ميكنند مبادا آنها بيدار شوند و اشاره برختخواب صاحب‌خانه كردم حضرات هم امر مرا اطاعت